توی یكی از خانه های شهر، پسری به نام فرهاد با پدر و مادرش زندگی می كرد.
یك روز مادر دایی را برای شام دعوت كرد. دایی فرهاد پا درد داشت و نشسته نماز می خواند و فرهاد از او دلیل پا دردش را پرسید. دایی فرهاد چند سالی در اسارت بود و به همین خاطر پایش مجروح شده بود.این برنامه ...