ده شب در خانه ی نیما كوچولو روضه خوانی بود.
حالا مادر، پدر و مادربزرگ مشغول تمیز كردن خانه بودند. یك نفر در زد. مردی دم در آمد كه پول می خواست. مادربزرگ هم از او خواست تا به آنها در تمیز كردن خانه كمك كند. اما مرد قبول نكرد ... این برنامه ...