صبح شده بود و خوزشید نورش را روی گل سرخ پاشید.
ولی گل سرخ هنوز خوابش می آمد. او گلبرگ اش را روی صورتش كشید و خواست بخواید. خورشید خانوم وقتی فهمید كه او دوست ندارد زود از خواب بیدار شود، چیزی در گوش گل های دیگر گفت ...