«بانی خرگوشه» صبح از خواب بیدار شد و خمیازهای كشید. بعد چند نفس عمیق كشید. یكی... دو تا... سه تا... .
خرگوش قصهی ما به گوشهای رفت و آرام ایستاد. نفسهای عمیق كشید، بعد خم شد تا دستهایش به زمین برسد. جانوران دیگر اصلاً به او توجهی نمیكردند. آنها عجله داشتند. خیلی عجله داشتند. بانی خرگوشه از آنها ...