یاسمن تنها بچه خانواده بود و دوستی هم نداشت. اونها توی یك مزرعه زندگی می كردند.
یاسمن با حیوانات مزرعه بازی می كرد. اما یك روز حوصله نداشت ،لبه پله ها نشست و با جوجه ها هم بازی نكرد. خانم مرغه پیش او رفت و گفت چرا امروز اینقدر ناراحتی؟ چرا با جوجه ها بازی نمی كنی؟ یا سمن هم ...