من با بابا رفتیم كوه و من با كوه حرف زدم. خیلی جالب بود! كوه صدای من را تكرار میكرد.
صبح یك روز قشنگ با پدر رفتیم كوه دیدم آنجا هر طرف صخرههای باشكوه خانهها در چشم من ریز و كوچك میشدند مردمان شهر هم چون عروسك میشدند میشد از بالای كوه دشتها را خوب دید آسمان ...